خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
لیلا
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
لینک دوستان
دستنوشته های تنهایی
پارس امی تيس
عکاس دوره گرد
مطالب داغ آقا فرشید
مهندس عکاس
خاطرات يک زن
پسر خوانده
تر جمه
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
1387
(
سال نو مبارک
)
چقدر انتظار کشیدم که اسفند ماه زود بگذره چون ماه خیلی سختی بود.بیشتر برای محمد که تمام وقتش رو پای کارش توی مغازه پای طراحی ها و خط نوشتن گذروند.اما امروز بالاخره بعد از این همه انتظار سال ۸۶ تموم شد.کارهای محمد سبک شد و یه فرصتی برای استراحت و تفریح اش پیش اومد.سال ۸۶ برای من سال خیلی خوبی بود.محمد کنارم بود و من امسال غیر از سلامتی همه عزیزانم دیگه چیزی از خدا نخواستم.با اومدن تو کنارم همه چی بهم داده بود.لحظه سال تحویل خونه ما بودیم.محمد اول می خواست بریم خونه خودشون اما دلم نیومد.نه به خاطر خودم.هر چند منم خونه خودمون نبودم دلم میگرفت اما بیشتر به خاطر مادرو خواهرام بود که میدونستم تنهایی خیلی اذیت میشدن.یه دنیا هم از محمدم ممنونم که به خاطر من رو دلش پاگذاشت.باورم نمیشه عید شد و محمد کناد من بود.سه سال عید رو با دلتنگی شروع کردم و امسال یه دفعه احساس کردم اون سه سال اصلا وجود نداشته.انگار همش رو خواب دیدم.کابوس دیدم و حالا با اون همه سختی خدا کنه قدر آرامشی که دارم رو بدونم.
اولین جایی که امسال رفتیم زیارت امام زاده بود.میخوام اگه شد این عید رو حسابی خستگی در کنیم.خوزستان فقط همین ۱۵ روز بهار داره.بعد میشه جهنم.از همین الان ظهر باید پنکه روشن کرد.اما بهارش حرف نداره.بهار هیچ جا غیر از جنوب صفایی نداره.هرکی خواست بیاد .قدمش روی چشم.نمیدونم توی این عید حوصله نوشتن(نوشتن نه..تایپ کردن) دارم یا نه؟اما حتما از طبیعت زیبای خوزستان و شهرم بهبهان براتون عکس میزارم...
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧ - لیلابرگی از دفتر خاطرات
......روزهای اول توی بهت گذشت.تا حالا سابقه نداشته اتفاقات روزهای خاص یادم نیادولی روزها ی اول عقدم چیزی یادم نمیاد.اصلا نمیدونم چه طور گذشته.فقط میدونم توی یک بهت عجیب گذشت.همه چیز برام باور نکردنی بود.بودن تو کنارم و بودن من کنارتو.اینکه هرلحظه دوست داشتم سیر نگاهت میکردم.چشم هات رو میبوسیدم و دست هات رو دستم میگرفتم.اصلا تصوری از اینکه شوهر دارم نداشتم.تو همه چیز من بودی.فقط سه سال ازم دور بودی حالا اومده بودی کنارم.به تنها چیزی که فکر میکردم محمد بود.هر لحظه که بهش نگاه میکردم باورم نمیشد کنارمه.خدایا..یعنی الان دیگه ما کنار همیم؟یعنی میریم با هم بیرون؟اون میاد خونه ما ومن میرم خونشون؟؟مثل یک رویا بود که هرلحظه میترسیدم از خواب بیدار بشم وببینم خواب دیدم.سه سال صبر شاید زمان زیادی نباشه اما این همه دلتنگی به اندازه تحمل من و عشق من نبود.برام زیاد بود.احساس میکنم توان نگه داشتن این همه محبت رو درونم ندارم .گاهی از شدت دوست داشتنت دلم میخواد فریاد بزنم.هیچ چیزی ارضام نمیکنه.هیچ حرفیُ هیچ کاری سیرم نمیکنه.حتی الان که پنج ماه از عقدمون گذشته خیلی از لحظه هاست که فقط دوست دارم نگاهت کنم.نه حرف بزنم نه ببوسمت.فقط تو راه بری ،حرف بزنی،بخندی،کار کنی،غذا بخوری،بخوابی،بری،بیای و من فقط کنارت باشم نگات کنم.سیرم نمیکنه.برای خودم نگرانم.این حس وقتی توی سینم تلنبار میشه آزار دهنده است.اونقدر اسیر عشق میشم که احساس خفگی میکنم.وقتی نفس میکشم که تو کنارم باشی .حضورت رو حس کنم وآروم بشم.این حس من تورو هم آزار میده عزیزم.می دونم.تحمل دوریت رو ندارم.وقتی نیستی مدام تلفن میزنم که بیا، بیا،زود بیا،وقتی هستی و میخوای بری بارها اصرار میکنم که منم ببر،منم ببر.اونقدر کلافه ات کردم که امروز دعوام کردی و من گریم گرفت.بهت که گفتم ،تحمل دعوا کردنت رو ندارم.حتی اگه حق با تو باشه تحمل اخم و دعوا کردنت رو ندارم.هر چند خیلی دوست داشتنی ترت میکنه.چه کنم که اینقدر عزیزی.....
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦ - لیلا
...
دپرسم.چقدر حرف دارم برای زدن و چقدر کلمه برای نوشتن.اما دستم وفکرم با این دکمه های لعنتی راه نمی آیند.همه چی خوبه.انگار فقط این منم که خوب نیستم...
نقدا این عکس ها رو از من و محمد داشته باشید تا بعد.محققا نظر عکاسان و هنر دوستان موجب شادی روح ماست.سپاسگذاریم.



پيام هاي ديگران () PermaLink; یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦ - لیلا
ناگهان چقدر زود دير ميشود..
روزهای اولی که اینجا مینوشتم فکر میکردم اصلا مهم نیست کسی اینجا رو بخونه یا نه؟اما حالا میبینم آدم توی ذوقش میخوره.این همه با این مشقت تایپ کنی بعد هیشکی نگاهی هم بهش نندازه.مرض که ندارم میرم تو دفترم مینویسم .دیگه نه پدرم در میاد موقع تایپ کردن نه اگه کسی نخونه دپرس میشم...
..
این روزها خیلی بد میگذره.محمد صبح و بعد از ظهر کار میکنه.تفریحمون فقط چند ساعتی که تو خونه ایم.یا تار میزنه یا پای کامپیوتر بازی میکنیم.بیرون اونقدر سرده که آدم سگ لرز میزنه.تاسرکوچه هم نمیشه بریم.بارونی هم نمیاد که دلمون خوش باشه.آخه این چه اوضاعیه راه انداختی خدا...
امتحان ها شروع شد.چقدر زود و چقدر بد...این ترم به نظر شما زود نگذشت..؟؟اصلا کی اینجا نظر میده که بگه زود گذشت یا دیر ...هر کی وبلاگ مینویسه در فراق یار و معشوق بی وفاست و ناله و گریه و غم و اندوه و :بی تو مهتاب شبی....و ..کی مثل من عاشق کنار یاره که زمان براش مثل برق و باد بگذره، یک هفته مونده به امتحان یادش بیاد ای دل غافل ..یه امتحانی هم داشتیم یه زمانی......این ترم احتمالا گند خواهم زد.محمد گفته اگه نمره ای کم باشه شدیدا پدرم رو در خواهد آورد 
.(دقت کنید..نمره کم..یعنی فکر افتادن از درسی رو نمیکنه ابدا
)من چه خاکی توی سرم بریزم.این ترم اینقدر سرم رو به ترجمه گرم کردم به کل درس هام رو یادم رفت.حالا دارم جورش رو میکشم..به درک که پدرم رو در میاره..اصلا کی دلش به حال من میسوزه زیر این آسمون آبی..اگه سیاه بود..خاکستری بود..ابری بود ..بارونی بود یه چیزی..
پنجشنبه امتحان دستور نگارش 2 دارم.یعنی من قبول خواهم شد آیا؟یعنی آیا ترم بعد دیگه لازم نیست این 4واحد رو بگیرم یا نه آیا؟ آیا کسی هست که تا به حال این درس رو پاس هم کرده باشه احیانا؟ایا کسی هست که مرا یاری کند.؟؟؟نه که نیست.برم بمیرم.چشمم کور ،دندم نرم خواستم به جای پول در آوردن و ترجمه کردن و چرت و پرت تحویل مردم دادن بشینم درسم رو بخونم.(یادم باشه در مورد مبحث شیرین ترجمه و چرت و پرت یک پستی پست کنم.) خب ..خالا که حساب میکنم 20 ساعت وقت دارم برا خوندن.اگه احتمالا خودمو بکشم شاید پاسش کردم.یا به قول محمد زدم تو گوشش.اگه ما رو دیگه ندیدین.... _گمون نکنم برا کسی یک اپسیلون اهمیت داشته باشه_...خب اگه اهمیت نداره،ندیدین دیگه...
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦ - لیلاساز
یکی از مشترک ترین ویژگیهای من و محمد موسیقیه.ما هر دو عجیب عاشق و معتاد موسیقی هستیم.سنتی پاپ آروم شاد...بستگی به حال و هوامون و اینکه چه موقع از زمان-شب یا روز-باشه داره.محمد چندین ساله سه تار میزنه و جدیدا هم شدید در پی اینه که تار رو هم کامل یاد بگیره.اونقدر شب و روز اینجا زد که منم هوایی کرد و داره سه تار یادم میده.بسیار ذوق زده ام.دنیای موسیقی دنیار عجیبیه.همیشه با آدم میمونه.توی شادی توی غم با گریه ها و خنده ها همراه همدلیه.همیشه میشه کنارش بود و آرامش پیدا کرد.تنها ترین تنهایی هات رو پر میکنه...
دارم کارم رو با شناختن نت ها و شناختن خود سازومضراب زدن شروع میکنم.امیدوارم تند تند راه بیفتم.خدا را شکر محمدم سازش رو نفروخت.برای خرید کامپیوتر گذاشته بودش برا فروش.آخه یه سیستم خیلی خوب با سرعت بالا نیاز داره.اما دلش طاقت نیاورد.رفت آوردش.اینجوری بهتر شد.ارامش تو از هر چیزی مهمتره....پول..ان شالله خدا جور میکنه...
اولین روزی که دیدمت یادم نمیره.روز امتحان انجمن خوشنویسی بود.بعد از امتحانم اومدم توی سالن پایین پیش چند تا از خانمهای مسئول اونجا.تنها بودیم که زنگ زدن تو اومدی.با یه ساز.اولین بار بود ساز زدن رو از نزدیک میدیدم.محو حرکت انگشت هات شدم.صدای سازت تا مدتها توی گوشم بود و حرکت انگشتهات جلوی چشمم..بعد دفترم رو روی میز برداشتی خط نوشتی.یه خط شکسته ی زیبا با یه فال از دیوان مولوی..
اون روز با یه دنیا غصه اومده بودم اونجا و صدای ساز محمد تمام غصه های دلم رو بیرون آورد.الان هم کنارمه و حضورش خنده هاش و محبتش دیگه هیچ غمی تو دلم نمیزاره.هنوز بعده سه سال و یک ماه وقتی به خط شکسته اون روز نگاه میکنم نمی دونم چه طور خدارو از بابت اینکه تو رو سر راهم گذاشت شکر کنم...
باید سه تار یاد بگیرم...
هر کس که تورا شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟

پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ - لیلا
باران ببار...
اولین باره این موقع اینجا مینویسم.(دوست ندارم بگم آپ میکنم).حوصله نوشتن ندارم.اما باید منتظر وایسم آنتی ویروس آپدیت بشه.۱۶صفحه ترجمه مردم رو دستم مونده.درس ها نخونده تلمبار شده.حسابی کلافه ام.این ترم همه ی درس ها پیش نیازه.باید با نمره خوب پاس کنم.کسی اطلاعی از این برنامه های مترجم نداره به ما اطلاعات بده بریم یکیشو بگیریم؟..
جاتون خالی دیشب برای اولین بار حسابی بارون بارید.خواستیم پشت صحنه ی یانگوم ببینیم برق رفت.تو تاریکی حسابی فضولی کردیم خندیدیم.به خاطر بارون شدید محمد دیگه خونه نرفت.همینجا خوابید.صبح نمیدونم کی رفت منو بیدار نکرد....
وای درس نخوندم.ترجمه های مردم مونده.کسی برنامه مترجم خوب سراغ نداره؟
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦ - لیلاکوهنوردی
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده.برای وقتی که خودکار دستم میگرفتم و ده صفحه، پانزده صفحه خودم رو روی کاغذ خالی می کردم.الان تو رو دارم.دلتنگی ها و شادیهام با توهه.دیگه توی دنیا غصه ای ندارم که بخوام بی خبرهمه، تو دفترم بریزم.اما نوشتن عالمی داره.اونایی که سالها کاغذوقلم تنها رفیق صبور و باوفاشون بوده می دونن چی میگم...
روزگار خوبیه.اونقدر خوب که همش میترسم نکنه اتفاق بدی بیفته خدا این آرامش رو ازم بگیره.من ترجمه میکنم.درس میخونم. محمد کار میکنه و طراحی.خدا رو شکر.اون که خودش تو کارش استاده ماشا الله.آخرین جلد کاستی که طراحی کرده قراره بیاد تو بازار.حتما در موردش مینویسم.من تازه دارم تو ترجمه راه میفتم.دایره لغاتم رفته بالا.این رو با خوندن و دست و پنجه نرم کردن با متن های مختلف فهمیدم.جمعه با دوستای محمد رفتیم کوه.14 تا زوج بودیم.7 پسر 7تا دختر.هرکی با خانمش.خیلی خوش گذشت.چه روزهایی که توی کوه میدیدمت و نمیتونستم بیام کنارت.اما حالا تمام مسیر دستم تودستت بود با هم قدم برداشتیم.ساعت 5صبح تو تاریکی هوا راه افتادیم8 رسیدیم بالا.صبحونه خوردیم با بچه ها گپ زدیم،خندیدیم و تا اومدیم پائین 11 بود. بعد از یک سال تقریبا با دوربین زنیط خودم عکس گرفتم.دلم برا عکاسی یه ذره شده بود.تو این مدت همش عکاسی دیجیتال کردیم.خدا وکیلی عکاسی دستی یه چیزدیگه است..این عصردیجیتال همه ی لذت های ناب زندگی روازآدمها گرفته.کاغذوقلم..دوربین های عکاسی.
تنها نگرانیم فعلا درس هامه وتنها آرزوم سلامتی وموفقیت محمدم.ساعت دو شد.تقریبا یک ساعته ازپیشم رفته آما دلم براش تنگ شده.کاش زودترصبح بشه برام تلفن بزنه بیدارم کنه.نمیدونید چه لذتی داره اول صبح با صدای"سلام خانمم"عزیزتون روز رو شروع کنید...
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦ - لیلا
من و تو...
گاهی فکر میکردم اگه یه روزی من اومدم پیش تو و برا همیشه مال من شدی نکنه مهرو محبتمون کم بشه؟نکنه از هم خسته بشیم واسه هم تکراری بشیم؟..
حالا چی؟با وجود اینکه حداقل روزی ۱۰ساعت کنار همیم آخرشب که میری دلم میگیره.خدا خدا میکنم صبح بیاد زود بلند بشم آماده بشم تو که از سر کار اومدی بشینیم کنار هم نهار بخوریم بعد خسته بشیم پیش هم خوابمون ببره.هر چی فکرشو میکنم نمی دونم کدوم کار خیر رو انجام دادم که خدا تورو به من داد.امشب چقدر لذت بخش بود وقتی توی تاریکی اتاق داشتی سه تار میزدی من رو پاهات خوابم برد و بعد با حرکت دستات که می کشیدی تو موهام بیدار شدم. اصلا دلم نمیخواست چشم هام رو باز کنم و بلند بشم...
بیست و سه مهر تولدت بود.مهر ماه رو همیشه دوست داشتم.حالا که تو هم دوسش داری شده بهترین ماه زندگی من.تولدت مبارک عزیز دلم.هر چی بهت هدیه بدم ارزش تو رو نداره .فقط می تونم تمام محبتم رو نثارت کنم.تو تمام هستی منی...
من از حکایت عشق تو بس کنم؟ هیهات
مگر اجل که بندد زبان گفتارم
سعدی
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ - لیلا
...خبری در راه است...
با بلایی که سر پرشین بلاگ نازل شد وهمزمان بلایی که از صدقه سر فامیل نابخرد سر ما نازل شد کمکم نزدیک بود از فرط دپرشن بالا، عطای این وبلاگ رو به لقاش ببخشم.ولی حالا به کوری چشم تمامی دشمنان اسلام و مسلمین طی دو.ماه گذشته خواستگاری ها انجام شد،حرفها زده شد،مهریه تعین شد،آزمایش و خرید هم رفتیم حالا مونده یه شب نیمه شعبان و بله..
یکی از مزیت های زندگی توی یک شهر بزرگ اینه که هیچکس کاری به کار زندگی کس دیگه نداره.هر کس سرش به کار خودشه واصولا کسی توی تصمیم گیریهای بقیه دخالت نمیکنه.ضرر این نوع دخالتهای بیجا توی شهرهای کوچیک کاملا ملموسه.من اصولا خدا رو شکر آدمی ام که سرم درد میکنه واسه دردسر.اگر بخوام کاری رو انجام دم هر چی تعداد مخالفان بی منطق بیشتر باشه به انجام اون کار راغب تر میشم.حالا میخواد خاله باشه، پسر خاله باشه،دایی باشه یا عمه..برای در کنار تو بودن،که میدونم صلاح زندگی منه حرف هیچکس مهم نیست.من نه با فک و فامیل خودم میخوام زیر یک سقف زندگی کنم نه فک و فامیل تو.پدر و مادر هردومون که راضی اند کافیه.گور بابای آدم حسود.دیگه واقعا بعد از دو ماه جروبحث و حرف و حدیث،حوصله تکرارشون روندارم.فقط یک چیز رو به چشمام دیدم اونم همراهی خدا بود که مرحله به مرحله همه چیز رو پیش برد تا حرف اونایی که گفته بودن:ما میخواستیم هرجوری هست - با کولی گری ودروغ و تهمت - نزاریم این وصلت سربگیره،به دربسته بخوره.
این شبها تمام شهر چراغونیه همه جا زیبا شده.این دو سه شبم میگذره بعد ما کنار همیم و هیشکی نمیتونه هیچ کاری بکنه.هر چی بیشتر میگذره طاقتم کمترمیشه.روزهای پر ردسری رو گذروندیم.برای شروع یک زندگی این رسمش نبود.همیشه فکر میکردم این روزها با خوشحالی زیادی همراهه.اما نزاشتن.دیگه مهم نیست.تو کنارم باشی مهم نیست.زندگی ماست وما میسازیمش و حرف هیچکس ذره ای اهمیت نداره.خدا رو شکرمیکنم که قراره ورود ما به زندگی جدید سالروز تولد کسی باشه که همه در انتظارش هستند.امید وارم خبر آغازدنیایی با عدالت راستین، به زودی به همه برسه.
پاورقی:همه به جشن ما دعوتيد.برامون دعا کنيد.
گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری
ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری
شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری
باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری
خبری تازه که نه يک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری
خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری
می تواند که به ياد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری
***
ببند پنجره ها را که شب هوا سردست
نگو که باد پيام تو را نياوردست
بنا نبود خبر بی گدار گفته شود
خبر نبايد از اين رهگذار گفته شود
خبر تو را - نه تو آن را - به ياد آوردست
به باد می رود آن را که باد آوردست
***
ببند پنجره ها را برو بگير بخواب
نخواستی شب ديگر دوباره دير بخواب
تمام اين همه شب را نخفته ای تا صبح
تمام روزنه ها را ببند و سير بخواب
چگونه نام مرا سر بلند می کردی
شبانه ای هم از اين دست سر به زير بخواب
چقدر چشم به راهی ٫ چقدر بيداری
تو را به پيغمبر - هان - تو را به پير بخواب
***
بخواب پوپک من دست از خيال بکش
برو به بستر و در ذهن خود دو بال بکش
يکی برای من اينجا که زود تر برسم
يکی برای خود آنجا به شکل دال بکش
به روی شانه من کوزه ای بزرگ بذار
به پای چشم خودت چشمه ای زلال بکش
ورق بزن به غزلهای دفتر حافظ
و روح خسته خود را به سمت فال بکش
« ز گريه مردم چشمم نشسته در خونست
ببين که در طلبت حال...» هوم...حال بکش
***
بخواب حوصله ها وقت خواب تنگ ترند
ميان خواب ولی قصه ها قشنگ ترند
(بهروز یاسمی)

سلام.
خیلی حس خوبیه وقتی آدم اسم مستعارشو تو وبلاگش عوض کنه اسم اصلیشو به جاش بنویسه.
چهار شنبه. ۱۷مرداد.۱۳۸۶ - لیلا
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦ - لیلا